ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

خاطره ای از سالهای دور که به امروز پیوندم داد

تقدیم به احسان و طاهر عزیزم

http://khaterateghbalatefeh.blogspot.fr/2012/04/blog-post.html 

عصر امروز در حال رانندگی از خیابانی عبور می کردم. وسط خیابان گل های رنگارنگ لاله کاشته بودند. بیاد خاطره ای از روزهای اول آمدنم به فرانسه افتادم. اولین ماههایی بود که از کشور خارج شده بودیم. یکروز صبح با همسر برادر بزرگترم، احسان، پسر بزرگش را به مدرسه می بردیم.
احسان دست مرا گرفته بود و خوشحال بود که من نیز با مادرش او را به مدرسه همراهی میکنم. او آنروزها حدود 7 سال داشت. مثل برادر کوچکترش طاهر بسیار دوست داشتنی بود. احسان و طاهر از کودکی جای خاصی در دل خانواده داشتند. هر دوی آنها در آغوش ما بزرگ شده بودند با وابستگی خاص به پدر و مادر و تک تک ما. آنروز در سر راه مدرسه کنار پیاده رو در کاسه های بزرگ سیمانی گلهای لاله کاشته بودند. احسان که در مسیر مبهوت این گلها شده بود یکباره ایستاد، رو به من کرد و گفت : عمه عاطفه، اینها چه گلی است؟ گفتم : احسان جان، گل لاله است. یک لحظه به فکر فرو رفت و با قیافه ای در هم و با آن صدای کودکانه و دوست داشتنی اش گفت : عمه عاطفه، آخه اینها که شهید ندادن! نمیدونن گل لاله یعنی چی!... سرش را در آغوشم گرفتم و بوسیدم.
آری! در ایران گل لاله سمبل شهدا بود. و احسان که در دنیای کودکی اش شاهد خاموش تمامی حوادثی بود که در اطرافش میگذشت. این سمبل را در ذهن ثبت کرده بود. احسان روی شانه ها و آغوش تک تک ما بزرگ شده و همه ما را بسیار دوست داشت... زندان رفتن ناگهانی من، کشته شدن عارف در سی خرداد، رها کردن خانه ای که دوست داشت، مخفی بودنها و رعایت زندگی مخفی که به او و طاهر تحمیل شده بود و دربدریهای بعد از سی خرداد  برای او و برادر کوچکترش ضربه سنگینی بود. آنروز من این حقیقت تلخ را  فهمیدم که احسان نیز کودکی معصومش به خون آغشته شده است. او نیز همچون طاهر کوچولو که آنزمان 4 سال بیشتر نداشت ناگهان از دنیای کودکی به دنیایی خشن پرتاب شده بودند که دنیای کودکی شان دیگر در آن نبود. مثل هزاران کودک دیگر که در این مسیر بدون اینکه خود بخواهند همراه سرنوشت و دربدری های ما بودند. هنوز گاه که به آنروزها فکر میکنم. احسان و طاهر دو برادر زاده ی دوست داشتنی ام را می بینم که در میان ما از این آغوش به آغوشی دیگر می روند و در گرمای محبت خانواده هیچ کمبودی ندارند. دلم برایشان تنگ شده. برای آنها که سالهای طولانی است از ما دور هستند.
مادر هنوز چشم براه روزی است که محمد به همراه خانواده اش از راه برسد. هر روز اولین سئوالش این است : چرا خبری از آنطرف نمی آید!؟ نکند که بیایند و ما بی خبر بمانیم؟ نکند که آنها را به اینجا نیاورند؟ سئوالهایی بی جواب در پهنای زمانی که فاصله ها را طولانی تر می کند! مادر می پرسد که آیا محمد و خانواده اش را بالاخره خواهم دید؟ سئوالی که هر پدر و مادری که عزیزی آنطرف دارد را بخود مشغول کرده است! آیا کسی پاسخگوی این همه نگرانی و درد و رنج این پدر و مادرها هست؟
عاطفه اقبال -18 فروردین 91 برابر 6 آوریل 2012

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر