ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

چند سطری از زندگی من !


http://khaterateghbalatefeh.blogspot.fr/2014/07/blog-post.html#more
 روز 28 بهمن  سال  1336 ساعت 10 صبح در تهران بدنیا آمدم. از کودکی ام خاطراتی زیبا بیاد دارم. غرق در مهر و محبت و مهربانی مادر و پدر که به مدت هفت سال کوچکترین فرزندشان بودم، با زندگی آشنا می شدم. هنوز هفت سالم نشده بود که به دبستان پا گذاشتم. دبستان " امیرصحی" که  چند قدم آنطرفتر روبروی خانه مان قرار داشت. سالهای دبستان و دبیرستان با همه ی روزهای بی خیالی و نگاه های دزدانه و دلهای پرآرزو گذشت. ولی قبل از پا گذاشتن به دبستان یک خاطره در دلم حک شده . خاطره ی بچه گربه ی کوچک سفید رنگی که هدیه ی پدر بود. نامش را ملوس گذاشته بودم.

ملوس سرگرمی همه خانواده  بود.  پدر را بسیار دوست داشت. اغلب بالای دیوار حیاط منتظر آمدن او می ماند ولی اگر هم آنجا نبود در هر کجای خانه  با شنیدن صدای زنگ ، خود را از دیوار روی شانه های پدر پرتاب میکرد. هیچ کس نمی دانست که ملوس چگونه صدای زنگ پدر را از دیگران تشخیص میدهد! ولی یک روز صدای ترمز شوم ماشینی همه را از سر سفره ی  ناهار به خیابان پرتاب کرد و پیکر خونین ملوس را برای همیشه در خیالم نقش زد. مادر در آغوشم کشید که نبینم. پدر بهم ریخته با راننده دست به یقه شد، ولی ملوس دیگر رفته بود و من با رفتن او با واژه غم آشنا شده بودم . 

شوق پرواز همیشه از کودکی در دلم موج زده است. از همان زمان، شبها با رویای پرواز بخواب میرفتم. آنقدر این آرزو در من قوی بود که همیشه فکر میکردم عاقبت روزی خواهم توانست پرواز کنم. پروازهایم در کودکی سبکبال و بدون مانع بود. در بلندای آسمان اوج میگرفتم و زمین زیر پایم بود!  ولی هر چه بزرگتر شدم بخصوص در سالهای اخیر در پروازهایم همیشه با سقف های توری و آهنین مواجه میشوم و هر بار با تلاشی بسیار باید راه گریزی بیابم و باز مانعی دیگر راهم را در آسمان بسوی کهکشانها می بندد...



کودکی بیش نبودم که بدنیای بزرگترها پرتاب شدم.  خیلی زود بزرگ شدم. بیشتر و زودتر از سنم وارد دنیایی شدم که کودکیم در آن نبود. دنیایی پر از هیاهو. هنوز گاه دلم می خواهد فرصت بیشتری برای کودکیم داشتم. برای روزهایی که در کوچه های بی خیالی بازی میکردم. می دویدم و گم می شدم. هرگاه به گذشته باز میگردم. فاصله ای را در زندگی ام نمی یابم. فاصله ای را که باید کودکیم برای بالغ شدن از آن عبور میکرد. من این فاصله را هرگز نپیمودم.



نام مصدق نامی بود که اغلب در خانه ما شنیده میشد. پدر و مادر بوی آزادگی و  نرفتن زیر بار زور و ستم در وجودشان و برخوردهای اجتماعی شان موج میزد. اسم مصدق از زمانی که توانستم به اطرافم توجه کنم در گوشم تکرار میشد.

 دیدن نابرابری ها در میان مردم مرا همیشه به عصیان میکشاند. در ذهن جوان من طبقات اجتماعی هضم کردنی نبود. دلم می خواست علت  نابرابری ها را پیدا کنم. دلم میخواست پاسخی برای چراهایم بگیرم. با ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی از همان کودکی آشنا شدم و بسرعت این ماهی کوچولو تبدیل به یکی از قهرمانهای خیالی دنیای کودکی ام شد. با او زندگی کردم و با او به جدال مرغ های ماهی خوار شتافتم ...



با دکتر شریعتی در 12-13 سالگی توسط برادرم محمد آشنا شدم. و شیفته اش گشتم با "یکی" که جلویش می توانستم تا بینهایت "صفر"  بگذارم.... یاد گرفتم که :

توی حساب : فقط " یک " عدده  - تو این عالم : فقط " یک عدد" ه ! – بقیه هر چه هست، صفر است . همه صفرند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند! صفر : یک دایره خالی، دور میزند تا آخرش برسد به اولش و .. هیچ ! همین. – فقط  "یک" است و جلوش – تا بینهایت – صفرها.....



و  فهمیدم که باید  تو اجتماع  یا " یک " باشم یا مقابل " یک " قرار بگیرم تا وجود پیدا کنم!! بعدها تجربه ام که بیشتر شد دیدم وقتی " صفرها " جلوی " یک " ها قرار میگیرند. گاهی " یک " ها چنان قدرتی پیدا میکنند و قد میکشند که همه ی " صفر" ها رو برای منافع شون زیر پا له می کنند و یادشون می ره که بدون این " صفر" ها اونا هم فقط " یک " خشک و خالی بودند و با صفرها به صد،  هزار،  میلیون و میلیارد تبدیل شدند. اگه صفرها رو از جلوشون برداریم،  اونا هم می شن " یک " اونا هم بدون صفرها هیچ هستند و پوچ ! فهمیدم " یک " خوب و " یک " بد "  نداریم! وقتی یکی " یک " باشه و مقدس و دیگران فقط " صفر " باشند و  پوچ! وقتی قرار باشه صفرها از خودشون چیزی نداشته باشند و ارزششون رو از " یک " بگیرند. دنیا هر چه بچرخد همین خواهد بود. " یک " جلوش تا بینهایت صفرها00000

بعد فهمیدم که باید تعداد " یک " ها بیشتر و بیشتر بشه... همه " یک " بشن تا " یک " از تک بودن بیرون بیاد و خودشو تافته ی جدا بافته نبینه. یاد گرفتم که هر کس می تونه " یک " باشه و " یک ها " با قرار گرفتن کنار هم میتونند قدرتمند بشن، به میلیونها و میلیاردها تبدیل بشن. وگرنه اگه همه سرباز صفر بمونن و فقط یکی " یک " باشه. همه ی این صفرها یکروز قربانی خواهند شد. آخه صفر که عدد نیست! هیچه! پوچه! فقط بدرد ایستادن جلوی " یک " میخوره. ... البته وقتی اینو فهمیدم که یکدونه موی سفید در میان موهایم پیدا شده بود و آینه به من هشدار میداد که نیمه راه عمرتو طی کردی... ولی بعد از آن  دیگه نخواستم صفر باشم. نخواستم جلوی یک قرار بگیرم. نخواستم " یک ها " برام تصمیم گیری کنند. " یک ها " خوب و بد ... و خط قرمز ها رو برام تعیین کنند !...
برای همین  برای ادامه ی راه کتاب دیگری نوشتم : " یک " کنارش تا بی نهایت " یک " ها..

ولی " یک " ها دوست دارند که بقیه صفر باشند .. برای همین قصه دکتر همچنان ادامه داشت و هنوزم ادامه داره  : " یک " جلوش تا بینهایت " صفر" ها
0000000

........

عاطفه اقبال - یکشنبه 20 نوامبر 2011 برابر با 29 آبان 90


کامنت ها در فیسبوک

چند روز منتظر قسمت دوم باشیم ؟؟

عادل عزیز من یک عمر منتظر شدم تا این خاطرات را زندگی کنم . حالا شما هم چند روزی صبر کن تا اونا رو بخونی https://www.facebook.com/images/emoji.php/v6/f4c/1/16/1f642.png:)

عاطفه عزیز 

میخواهم بگویم قسمت اول خاطراتمان خیلی به هم شبهه بود .... خواستم زودتر همه چیز را بدانم 
موافق باشد به خاطر ما عجله نکنید


خواستم آخر شبی یک شوخی کوچک کرده باشم. میدانی دوست من، زندگی های ما اکثر شبیه هم است با یک کمی اینطرف یا آنطرف. هر کس خود را در خاطرات دیگری می یابد.

Amrollah Ibrahimi
خانم اقبال گرامی در قسمتی از « چند سطری از زندگی من ! قسمت اول » نوشت : « بعدها تجربه ام که بیشتر شد دیدم وقتی " صفرها " جلوی " یک " ها قرار میگیرند. گاهی " یک " ها چنان قدرتی پیدا میکنند و قد میکشند که همه ی " صفر" ها رو برای منافع شون زیر پا له می کنند و یادشون می ره که بدون این " صفر" ها اونا هم فقط " یک " خشک و خالی بودند و با صفرها به صد، هزار، میلیون و میلیارد تبدیل شدند. اگه صفرها رو از جلوشون برداریم، اونا هم می شن " یک " اونا هم بدون صفرها هیچ هستند و پوچ ! » 

*


خانم اقبال میتونم درکت کنم چون خودم از همین جنس بودم..کسی که در سن 12 سالگی با اثار شریعتی و ..اشنا بشه میشه گفت کودکی نکرده کسی کودکی نمیکنه با حلقه مفقوده جوانی روبرو است و کسی که این حلقه هارا درست طی نکنه با مشگلاتی زیادی روبرو خواهد شد .. برای پرهیز از هرگونه سئو تفاهم چیزی است که خود تجربه کرده ام امیدوارم این فقط تجربه من باشه...

آقای هاشم زاده عزیز، من فکر میکنم که این تجربه فقط منحصر به من و شما نیست. تجربه یک نسل است. نسلی که کودکی و جوانی اش را تجربه نکرد.

کاملا موافقم منظورم همین بود ..یعنی نسل سوخته ..نسلی که با تمام وجودش از هستی و نیستی خود گذشت و تازه توسط نسل جدید به محاکمه هم کشیده میشه

 Man az motaleh gsmate iek lezat bordam, bisabraneh motazere gesmathaie badi hastam. Movafag bashid!

متشکرم دوست عزیز.

 besiyar ziba neveshtid, albate midonam dar ghesmathaye badi khaterate ghamnaki khahid nevesht, omidvaram roozi beresad ke shoma doste aziz v hameye azad andishan be azadi v shadkami dastyabid

مائی عزیز، من فکر میکنم که این نسل براستی سوخت. نه به معنی تمام شدن و مفید نبودن و به انتها رسیدن. بلکه برای تحمل دردهای مافوق طاقت انسان... این نسل نسلی بود که بقول صادق عزیز " با تمام وجودش از هستی و نیستی خود گذشت " ... ولی همین نسل است که از خاکستر خود برخواهد خاست . نسلی که توان گذشتن از همه چیز را برای آزادی داشت و دارد. من همیشه " فنیکس " را بسیار دوست داشته ام. " فنیکس " پرنده رویاهای من است. به این دلیل که از خاکستر خود دوباره برمیخیزد. این نسل نیز گرچه تا اعماق وجودش سوخت ولی باز بپا خاست و هرگز مغلوب نشد و نخواهد شد. با احترام

ابر بارنده بدریا می گفت ..من نبارم تو کجا دریائی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت ..ابر بارنده تو خود از مائی

عاطفه عزیزم ..بی صبرانه منتظر ادامه مطلب هستم چون بخشی از زندگی خودم هم می باشد ..شاد و سر فراز باشی عزیز

متشکرم عفت جان، بله ، خاطرات زندگی ما در ابعاد مختلف آن به نحوی مشترک بوده است. و همین ما را این چنین در افکار و عواطفمان به هم پیوند زده است.

عاطفه خانم زیبانوشتی..این داستان یک نسل است..نسلی مشتاق دانستن .فداکاری کردن..وگاه درارزوی منافع جمع انگیزه های فردی رافناکردن..نسلی که بسان ان ماهی سیاه کوچک ارزوی وصال دریاداشت ...وترس رانمیشناخت..این داستان نسل ماست..هرسطرسطوری که نوشتهاید این نسل رابه سالهایاواخردهه40واوایل دهه 50میبرد..مشتاقانه منتظر قسمتهای بعدی هستیم...

Maryam Hajabdollah Besiyar aali edameh dahid dastane naslhaye ba'di ham dar in format migonjad faghat mohreha va name dooreha motefavet mishvad va ghodrate sefrha keh khodeshan ra bi ahamiyat midanand va be digaran ghodrat mibakhshan

سپاس محمد عزیز، آری همه ی ما مثل ماهی سیاه کوچولو آرزوی وصل به دریا و اقیانوس ها را داشتیم و هنوز هم داریم. ترس در وجودمان نبود. بی پروا و بی هراس برای آنچه که باور داشتیم به میدان شتافتیم. نسل ما نسلی است که هنوز ناشناخته مانده است. سرفراز باشید

متشکرم مریم عزیز، راست میگوئید که داستان نسل بعدی هم در همین کادر می گنجد و بقول شما فقط نام دوره ها متفاوت می باشد. وگرنه در هر دوره ای بقول شما " یک " ها وجود دارند با " صفرهایی " که مقابلشان صف کشیده اند. موفق باشید.

عاطفه جان سلام،

قسمت اول خاطرات زیبایت، آغاز جویبار کوچکی است که بسیار شیرین است. گویی من تو و ما همگی زیر یک سقف بزرگ شدیم و ماهی های حوض مان، گربه های بالای دیوار خانه مان و پرنده های لابلای شاخه های درخت حیاط مان، یک تعریف اما با زبان های متفاوت داشتند.
می دانم خاطرات تو از این جویبار کوچک به نهرها و سرانجام به رودخانه خروشان ختم می شود. می غلطد و می غلطد و بدون دغدغه و ترس از صخره ها پیش می رود. آیا فکر می کنی این رود خروشان سرش به شن فرو رفت؟
نیچه جمله زیبایی دارد: " این حقارت و کوچکی ماست که بزرگ خود را بزرگ می بیند."
بودن انبوه صفر ها بود که یک خودش را بزرگ نشان می دهد و این را ما و مردم ما متوجه نشدند.
عاطفه جان من عاشق زخم ها و جای سوختگی هایم هستم. اگر هم صفر بودم مردم برایم یک بودند! و چه چیزی زیبا تر از این صفر بودن؟ 
خانم عزیز، من در تمام دوران زندگی ام، دو کینه را نتوانستم از دلم بشویم و همواره مرا رنج می دهد. یک آخوند و آخوند صفتی، و دوم را شرح می دهم:
در محله ما در زمان شاه چند نفر دانشجو بودند که در نو جوانی، من بسیار جلویشان خم و راست می شدم. چند روزی اگر سرو کله شان پیدا نمیشد، خلائق فکر می کردند که ساواک آنها را دستگیر کرده و زیر شکنجه اند و روزی که پیدایشان می شد، من خام و شیر مغز در برابرشان زبانم بند می آمد. به من کتاب کهنه میدادند و جذبه آنها مرا قفل کرده بود. بعد از زندانم تازه فهمیدم آنها می رفتند کوه پایه های دماوند، کباب و پنج سیری و عشق و حال. آری رود خروشان مرا همراه تو با خود برد و این دانشجویان بزرگوار که در نوجوانی دوسالی طول کشید تا معنی قند نبات " پرولتر " را از آنها بیرون بکشم، در سال 60 یک ساعت هم دستگیر نشدند. 
اکنون آنها بزرگترین پست ها را در میان ادارات آخوندها دارند و بزرگترین ویلاهای سفارشی را در میان سبزه زارهای دماوند دارند. 
گرامی، من دلم برای مردم از وجود چنین تفاله هایی می سوزد. نه آخوند، نه سرمایه داری! آنها آنها خشابهای خود را روی اورکت می بندند.
من دیدگاه عرفانی دارم و آنقدر که از انسانهای مصلحت گرا، اپورتونیست، دورو و منافق بدم می آید از کافر شمشیر عیان بدم نمی آید.
به تازگی یک احساس خستگی در تو می بینم. به خودت شک نکن! سرمایه های ما ها صداقتی بود که خالص بود. سرمایه های این سرزمین کسانی بودند که از خود چیزی نداشتند و هنوز هم ندارند. اگر موفق نشدیم، ولی فرصت طلب نبودیم. راه درازی در پیش روی داری و احساس خستگی نکن!
زمستان است، زمستان است، زمستان است! 
خودت را بپوشان! شک نکن بهار در راه است و به این واقعا ایمان دارم.
شاد باشی و در انتظار بقیه خاطره شیرین ات که می دانم مرا با خودت می برد می نشینم.
اضافه کنم که بارها تصمیم گرفتم از خاطرات خودم بنویسم ولی احساس می کنم هنوز آینده، خاطرات مرا تکمیل نکرده است و سر بریده می ماند.
نرسیدم ویرایش کنم. اگر غلطی بود مرا عفو کن!


عاطفه عزیز، از شما سپاسگزارم که فصلی از درد و رنج مشترک نسل نفرین شده ما را گشودی ! نسل ما در رویای آزادی حلاج وار، فروتنانه سربدار شد و بوسه بر طناب دار زد و بقول شاعر بزرگ آزادی در گذرگاه نسیم مرگ را سرودی کرد پر نبض تر ز انسان، پرتپش تر از دل دریا...

رضای عزیز، سلام، چنان ساده و زیبا بودنت را در کنار من و ما تصویر میکنی که من احساس میکنم سالهاست که آشنا بوده ایم.... براستی هم چنین است من و تو و تمام کسانی که متعلق به این نسل ماهی سیاه کوچولو بودند با هم احساس آشنایی داریم.. هر کدام که خاطره ای را بیان می کنیم گویا دیگری در آن حضور داشته است.. ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی همه ما را شیفته میکرد و ما را با خود به اقیانوسها می برد.. من هنوز هم خودم را همان ماهی سیاه کوچولو می بینم.. به همان کوچکی ! به همان سیاهی! به همان بلند پروازی! و همان آرزوی پیوستن به دریا و اقیانوس...آری من و تو و ما زیر یک سقف بزرگ شدیم بدون اینکه با هم باشیم.. با گربه های بالای دیوار و پرنده های کوچک باغچه .... و پروازهایمان...

میدانی رضا جان، به نظر من این رودخانه اگر بخواهد هم نمیتواند سرش به شن فرو رود. همیشه گفته ام خیزش سال 89 بی ریشه نبود... از این خیزش ها حتی اگر اکنون خاموش شده باشد بسیار خواهیم داشت.. معنی آن برای من این بود و هست که سر رودخانه ی خروشانی که من و تو برای آزادی به آن پیوستیم در شن فرو نرفته است.. بلکه همچنان راه خود را بسوی دریا و اقیانوس باز میکند و پیش میرود.. صد البته که با درس گرفتن از تجربه های ما و بررسی نقاط قوت و ضعف ما.. .. و با شناختن آنها که شمشیر را بقول تو از رو نمی بندند...گفته ای که در من خستگی می بینی. بله خسته ام ولی نه بخاطر راهی که طی کرده ام. خسته ام از نامردمی ها از دور رویی ها و از کسانی که همه را قربانی سیاستها و منافع خود میکنند و همه را نه در کنار خودشان بلکه در مقابل خودشان در هیبت " صفر " میخواهند.. از کسانی که برای پیشبرد کارشان نامردمانه تهمت می زنند و خود را با اینهمه باز هم انقلابی میخوانند... آری از اینهمه خسته ام ولی از ادامه ی راهی که در آن از سالهای دور پا گذاشته ام خسته نیستم و هرگز خسته نخواهم شد. ممکن است بدنبال راههای جدید برای ادامه دادن باشم ولی بقول هادی خرسندی عزیز " خوراک خر نخواهم شد"

ضمنا شما احتیاجی به ویرایش نداری. بدون آنهم زیبا می نویسی. در مورد خاطرات تک تک ما ، فکر میکنم بصورت جدی باید به آن بپردازیم حتی اگر زمان انتشار آن هنوز فرا نرسیده باشد. این همه تجربه نباید در خاک مدفون شود. افسوس میخورم کسانی مثل ابراهیم آل اسحاق با دنیایی تجربه و خاطره پشت سرشان ، رفتند و خاطراتشان دفن شد. ما نیز همیشگی نیستیم. من هم مثل خودت برای انتشار خاطراتم که سطور زیادی از آنها را در این سالها نوشته ام تردید دارم. چون بقول خودت احساس میکنم که آینده هنوز خاطرات مرا و تجارب مرا کامل نکرده است . نگاهم به گذشته با دید چند سال پیش فرق میکند. برای همین زمانی آنرا منتشر خواهم کرد که بدانم به آن حلقه ی گمشده رسیده ام! اینها که در فیس بوک می نویسم فقط سطرهایی است از یک بیوگرافی کوتاه برای اینکه دوستان فیس بوکی ام با آنچه بودم و هستم آشنا شوند. آری! من نیز به طلوع بهار یقین دارم . همیشه یقین داشته ام. از پس هر زمستانی بهار خواهد دمید . این قانون طبیعت است گرچه زمستان ما سرد و طولانی شده است.
Efat Eghbal
بودن انبوه صفر ها بود که یک خودش را بزرگ نشان می دهد و این را ما و مردم ما متوجه نشدند...

سرمایه های ما ها صداقتی بود که خالص بود. سرمایه های این سرزمین کسانی بودند که از خود چیزی نداشتند و هنوز هم ندارند. اگر موفق نشدیم، ولی فرصت طلب نبودیم. ..

زمستان است، زمستان است، زمستان است!

خودت را بپوشان! شک نکن بهار در راه است و به این واقعا ایمان دارم...


بابی عزیز با سلام، با شما موافقم، بله ما نسل سربدار بودیم. با رویای آزادی چنان پیوند خورده بودیم که بی هیچ هراسی بوسه بر طناب دار می زدیم. آزادی ما را در گذرگاه مرگ سرود. ولی نه قبول ندارم که ما نسل نفرین شده ای بودیم ! آنکه نفرین شده بود و هست، خمینی و رهروان جنایتکاری است که از خود بجا گذاشت. نسل خمینی و خامنه ای ها و گیلانی ها و لاجوردی ها نفرین شده تاریخ بوده و هستند.

یکی از دلائل غول پیکر شدن یک ها توخالی بودن صفر هاست چرا که آنقدر خودشان را در مقابل یک کوچک وکم ارزش میبینند که تمام ارزشهای خودشان هم فراموششان میشود ودر نتیجه میشوند کلفت ها ونوکر های یک درصورتیکه اگر این صفر ها تو پر باشند میتوانند خودشان با تعدادی صفر توپر دیگر تبدیل به یک شوند ولی نه آن یک تنها با صفر های توخالی ونمایشی

عاطفه جان از شماتت ها و انگ ها مترس. انگ ها زمانی داغ بودند و جگر را می سوزاند، اما اکنون، در این زمستان، انگها بر یخ شیشه ای زده می شود که خود آهن تفته ( ابزار انگ زدن) را سرد می کند.

هیچگاه در نقطه ای نبودی و نخواهی بود که جسم ات توان حمل روحت را نداشته و قصد جان خود کنی، ولی من داشتم. آنهم دوبار و در وسط زمستان قطبی! خاکستر خرمن سوخته ام، بر روح سرکش ام هم نشسته بود. اما خودم سعی کردم تنهای تنها همچون پرنده تو، فنیکس " ققنوس" از خاکستر خود برآیم. تازه فهمیدم جاها در پشت میز "یک " های کذایی عوض شد و حالا من حرف دارم. سخن من باید شنیده شود، نه اینکه به کرسی نشیند بلکه باید شنیده شود.
از دیدگاهم برایت بارها گفتم! زمستان برای من بهار است. هرجا خنده باشد می گریم و هر جا گریه باشد می خندم. زیرا خنده حقیقی و مبارک را در پس این گریه ها و غم ها می بینم. تعارف احساسی گونه هم ندارم بگویم، وای مملکت از دست رفت! مردم چنین و چنان شدند! مردم ما بهای آینده روشن را می پردازند.
سرزمین ما سیر کاملا طبیعی اش را می گذراند. تقلیل گرا مباش و کمی هم به کل داستان بنگر! مشکل آخوند نیست، مشکل اندیشه آخوندی است که در تک تک ما مردم ایران صفرها را جلوی یکِ کذایی می نشاند و این باید نیشتر بخورد. اگر کثرت و گسیختگی می بینی، معرف آنست که نیشتر در حال عمل است. 
اگر به زبان دهری هم بخواهم بگویم، بدون شک قبول داری که زمان ممتد و پیوسته پیش نمی رود بلکه حلقه ای و جهشی است و حلقه 89 یک جهش بود. سخن افلاطون است که می گوید: " توده های مردم در یک مقطع بیرون می ریزند و دو باره می خوابد تا مقطعی با کیفتی دیگر. هیچ عقلی آنها را به زور نمی تواند بیرون بکشد.( نقل به مضمون)"
نسل ما کار خودش را کرد، نسل هشتاد و دو و هشتاد و نه هم کار خودش را کرد. بیشتر از توان آنها نباید توقع داشته باشیم. در انتظار نسلی باش که تعیین تکلیف می کند.
نمی دانم شاید آن نسل تازه دارد پشت میز دبستان الفبا می خواند. ولی به حلقه آنها شک نکن. به تحلیلهای آبکی دل نبندیم و عقل سلیم را وارد عمل کنیم. 
در ضمن از عفت عزیز هم تشکر می کنم. خوشحالم با اینکه صحبت دو طرفه شد ولی با تو عزیز گرامی کمی دردو دل کردم.
شاد باشی


عاطفه خانم ما ازنسلی هستیم که صمد برامون داستان میگفت...خسرو آن گلسرخ شاعر وهنرمندش بود...شاملو برامون از نازلی می گفت تا به وقتش وارطان را بشناسیم که با(سخن نگفتنش )به مادرس چگونه سخن گفتن میداد..برامونشفیعی کدکنی ازحلاج میگفت و ترس گزمه های بغداد ازشنیدن نامش ..شریعتی ازشریعت جدیدی مینوشت که ابوذر داشت وعمارویاسرو...اخوان اگرچه ازشهرسنگستان مینالیدو میگفت ومیسرودکه (این ملت را امید رستگ آری نیست)واززمستان میگفت ولی درنهایت (م.امید)تخلص میکرد..بدینسان بود که یک ها فراموش کردند که به لشکر ی از(یک)ها نیاز دارندبرای بزرگ شدن..منهم باشماموافقم.... که بله ما نسل سربدار بودیم. با رویای آزادی چنان پیوند خورده بودیم که بی هیچ هراسی بوسه بر طناب دار می زدیم..................

مشکل آخوند نیست، مشکل اندیشه آخوندی است که در تک تک ما مردم ایران صفرها را جلوی یکِ کذایی می نشاند و این باید نیشتر بخورد. اگر کثرت و گسیختگی می بینی، معرف آنست که نیشتر در حال عمل است. ::

مبارزان و انقلابیون و بسیاری رو شنفکران ما هیچگاه تجربه ای از دمکراسی نداشته اند و خود پرورده همین فرهنگ دیکتاتوری بوده اند.::

محمود عزیز، گویا سر حرف که باز میشود. این نسل سخن های بسیار در سینه دارد که هنوز فریاد نزده است! خوب گفتید ... صمد با ماهی سیاه کوچولویش، خسرو با آن دادگاه جنجالی و کلمات غرور آفرینش، شاملو با نازلی و وارطانش که سخن نگفت.. و شفیعی کدکنی با حلاج سر بر دارش ....ابوذر و عمار و یاسر که شریعتی از آنها سخن گفت ، پابرهنه های شوریده بر فقر و نابرابری اجتماعی.... نسل ما را در این گذر پر هیاهو و پرخروش همراهی کردند. و ما خود هر کدام حلاجی شدیم که شمع آجینمان کردند. ...

مازیار گرامی چه عمیق تحلیل کردی. انقلابیون ما نیز در این فرهنگ پروریده شده اند. فرهنگ ستیز با آزادی بیان به هر بهانه ای به دیکتاتوری منجر میشود. میتوان این دیکتاتوری را با انواع مصلحت ها توجیه کرد ولی آنچه برای من به عنوان یک اصل مطرح است این است که آزادی اندیشه را با هیچ مصلیحتی نمی شود و نباید به بند کشید. فقط دیگران نیستند که این دیکتاتوری را ایجاد می کنند. گاه ما هر کدام به اندیشه خود به بهانه های مختلف زنجیر میزنیم. برای همین است که باید تجربه هایمان را با هم تقسیم کنیم تا دیکتاتوری را در انواع مختلفش بشناسیم و فریب نخوریم. دیکتاتوری همیشه به شکل سخت و عریان بروز نمی کند. گاه اصلا قابل تشخیص نیست و ما خودمان آنرا پر و بال می دهیم.

در رابطه با یارانی که در این مسیر از کنار ما پر کشیدند ، فکر میکنم هر کدام بسیار شناخته ایم.... آنها رفتند و من همچنان همانطور که تو اشاره کرده ای باز هم بقول شاملو : هراسم از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد...اما مطمئن هستم که آرمانها و خون آنها نه تنها به هدر نرفته بلکه بهای تجارب نسلی دیگر شد. نسلی که آزادی را در ادامه ی راه به ارمغان خواهد آورد. چنین باد.

عاطفه جان کار خیلی خوبی را شروع کردی ، منتظریم تا قسمتهای بعدی ، موفق باشی .

رضای عزیز ، با سلام مجدد، حرفهایت قلبم را می فشارد. کسانی که با صداقت تمام به این مسیر پا گذاشته بودند..میدانی رضا جان، هر کدام ما در این مسیر یک فنیکس شده ایم. هر کدام بارها از خاکسترمان دوباره برخاسته ایم. خیلی ها با اهداف مختلف سعی کرده اند که ضربه ...Voir plus

راستسی که بعد از مصدق و نسل پا گرفته آن دوران و نسل ما در 57 وحالا این سه نسل ج دید بعد از انقلاب برای ایران وفرهنگشس وتاریخ مبارزاتیش و در یک کلام در همه چیز دفتری نو باید گشود با کوله باری از تمام تلخ و شیرینهایش.

مرسی خانم افبال به راستی که زیبا و شرح حال دل تمام ماها است.

 atefeh jan man bisabraneh montazer ghesmathaye badi hastam

Mahtab Meshkinfam
 Atefeh jon bisabraneh montazere sar gozasht zendegi shoma hastam..

Nader Hedaiat
این جالب است :چون همیشه من فکر میکنم هر انسانی خود یک تاریخ است ویک داستان و همیشه زمانی که باید منتظر دیگران باشم که به خرید رفته اند یک سرگرمی من این است که آدمها را که گذر میکنند مینگرم سعی میکنم که ببینم چگونه حرکت میکنند وچطور ی راه میروند و.... وهمیشه فکرمیکنم همه این ها میتوانند داستان خود را در وبلاگی بنویسند و همه این ها خود داستان وتاریخی با خود حمل میکنند ولی همیشه تاریخ زندگی ادمهای معروف چه جانی و چه انسانی و چه نمایشی تنها برای دیگران جالب است بعضی وقتها داستان نزدیکترین کسان را کسی نمیشنود که چه کرده است و چگونه در بچگی وکودکی بوده است ، نوجوانی و چگونه. ولی در زندگی هرکسی رازهایی وجود دارد که با خود حمل میکند وشاید نتواند هرگز برای دیگران تعریف کند !

آقای آلنگ عزیز ، همانطور که گفته اید. خاطرات من هم مثل خاطرات همه ، لایه هایی از امید ، عصیان، شکست، افت و خیزهای فراوان دارد. و این را من نشانه های یک زندگی است. نشانه وجود داشتن و زنده بودن و حرکت کردن... از شما متشکرم

آقای هدایتی من هم همیشه فکر کرده ام که هر کس یک کتاب نانوشته است. همیشه به اطرافم که مینگرم با افراد که حرف میزنم در هر یک از آنها یک کتاب می بینم. کتابهایی که باید نوشته شود تا به تجربه ی انسانها بیافزاید. همیشه دلم میخواست فرصت داشتم و می توانستم پای صحبت دیگران بنشینم و خاطراتشان را بنویسم....

و اتفاقا همانطور که شما هم نوشته اید فکر میکنم تنها زندگی افراد معروف و سرشناس نیست که قابل توجه است. زندگی هر کس زوایای ناشناخته ای دارد که اگر بیان شود بار تجربه نسل بعدی را بیشتر میکند. در همین رابطه رندی برای من خصوصی نوشته بود که نوشتن خاطراتم را به این صورت از بچگی و جوانی و غیره درست نمیداند!! و این نوع خاطرات فقط مختص بزرگان!! و افراد معروف !! است. و من اگر میخواهم خاطراتی را بنویسم بهتر است فقط زندان را بنویسم!! او نوشته بود نوشتن خاطرات به این صورت " خود متشکر " بودن فرد را میرساند!! نمیدانم چرا نوشتن خاطرات کودکی من تعدادی را ناراحت کرده است!! همانهایی که خاطرات نوشتن را هم متعلق به همان " یک " های کذایی میدانند و بس! روزگار وقیحی است نازنین!

عاطفه عزیز سپاس از اینکه خاطرات خود را که متعلق به نسلی ‌ست با ما قسمت می‌‌کنید... این نشانه پاکی‌ دل‌ و حسن نیت است... من هم خودم را در خاطراتت دیدم...شباهت‌ها زیاد است... عشق به کتاب خواندن... من هم از کودکی به جوانی پرتاب شدم... داشتم با ماهی‌ سیاه کوچولو شنا می‌کردم که ناگهان مثل صمد آموزگار شدم و دخترکم را هم اولدوز نامیدم... با مهر و سپاس منتظر قسمت بعدی خاطراتمون هستم... اصلا از لج "۱"‌ها هم شده بیشتر بنویس...

من اتفاقا نسل سوخته را (بمانند دوستمان Mai) برای خودمان قبول ندارم. نسلی که جوانی خود را یک پا در رژیم سابق و یک پا در نظام جدید دارد با تمام آن خاطره ‌ها از سال ۵۶ و ۵۷، آن همه تظاهرات در خیابان، در دبیرستانها، در دانشگاه و پیروزی قیام و انقلاب (به سرقت رفته) در نهایت،همه و همه (به دور از زندان و شکنجه و از دست دادن آن همه دوستان و رفقا والا، و همه مسائل دیگر) به نظر من زیباترین تجربه است که نسل‌های بعد از ما باید حسرت آن را بخورند. البته اگر بخواهند و انسجام و رهبری درست داشته باشند میتواند آن تجربه را به صورت نوین و بهتری خلق کنند و باشد که اینبار به سرانجام درست هم برسانند. یاد آن روز‌ها به خیر و به امید تجربه بهتر و قشنگتر برای نسل جوان امروز ایران.

عاطفۀ عزیز، درود بر تو

طبق معمول، بازم مدرسه ام دیر شد! ولی با تاخیر خودم رو رسوندم!

چه خوب شد که نوشتی و این "آغاز" رو چه زیبا ترسیم کردی! دوستان بدرستی گفتند، خیلی ها در لابلای جملات و سطرهای نوشته ات، خودشان رو باز یافتند و گذشته های دور و نزدیک رو...
زشت ها رو و زیباها رو... ...

منهم در اعماق شیرین و تلخِ گذشته های دور، غوطه ور شدم و توی اون کوچه پس کوچه های آشنا، بدنبال یارانم چشم چرخوندم، تا شاید پیداشون کنم... ... ولی... ولی کوچه باغها خالی شده بود و صدای خرد شدن برگهای پائیزی در زیر قدمهای عزیزشون شنیده نمیشه تا گوش رو نوازش و روح رو آرامش بده... دیگه از اون نسلِ فدا، فنا، سوخته، آبدیده، صادق، و هرچی که بگی، تعداد زیادی باقی نمونده...
دیگه اون صفرهائی که یک ها رو به "یک"ی رسوندند، در کنارمون نیستند تا نون و پنیر و خرما رو، کنار رودخونۀ فرحزاد و در دره های اوین و درکه، باهاشون تقسیم کنیم و بخونیم: سراومد زمستون...

درسته که نسل ما سوخت و تازه (بقول مای عزیز) حالا هم بدهکار شده، اما: 1 ـ خیانت نکرد، چه توی میدونها و چه روی تخت های دوستاق ها،،، و چه موقع رقص حلاج وارشون، دست رد به سینۀ خلقشون نزدند.

و 2 ـ اینکه بله آبدیده شدند، چه اونهائیکه رفتند و چه اونهائیکه موندند...
و (بقول محمد) نسل های بعد از ما باید حسرت اون رو بخورند. هرچند که بهشون بارها و بارها خیانت شد، هرچند که زخمهای پشت و گُرده شون از زخمهای روی سینه شون کمتر نیست، اما نسلی بود نمونه و به "نه" خود وفادار موند و مونده. به جرات میتونم بگم که مشابه اون نسل در میهنمون دوباره پرورده بشه. نسل جدید با تجارب گرانبهای اون نسل میتون آینده رو زیباتر درست کنه و برده و بره شدن رو در ایرانزمین ریشه کن کنه.

با این امید و با آرزوی هوشیاری و درایت نسل جدید، وظیفۀ بازماندگان اون نسل (البته نه رسوبات سازشکارش)، انتقال تجارب و آموخته های سی ساله است. همون تجاربی که ما هم در گرفتن اونها از پدران و مادرانمون، سهل انگاری کردیم! 
,اطفه عزیز، سرت رو درد آوردم، ولی دلم میخواست اینها رو بهت بگم. کار زیبائی رو شروع کردی و این همون انتقال آموخته ها به فرزندان و پس از ما آییندگان است. امیدوارم بدعت تو، یخ ها رو آب کنه و دیگران هم دست بکار بشن. جمع کردن این تجارب باارزش، زمان میبره و باید جنبید.
بعد از مرگ عطیه امامی، چقدر حسرت خوردم که کاری رو که شروع کرده بودم، با خود عطیه انجام ندادم، مصاحبه و ضبط صدا و تجاربش...
البته مرگش غافلگیر کننده بود، وگرنه انجام این مصاحبه ها، با پیشنهاد من و همفکری خود او صورت میگرفت، کما اینکه با مادر امامی هم شروع کرده بودیم که ناتمام ماند... 
دوستان عزیز، برای نسل ما فرصت زیادی باقی نمونده، لطفاً بجنبید! و به اندازۀ ارزنی هم برای "یک" ها تره خرد نکنید! ... با سپاس و عذر مجدد.


دوستان عزیز، برای نسل ما فرصت زیادی باقی نمونده، لطفاً بجنبید! و به اندازۀ ارزنی هم برای "یک" ها تره خرد نکنید!:

با این امید و با آرزوی هوشیاری و درایت نسل جدید، وظیفۀ بازماندگان اون نسل (البته نه رسوبات سازشکارش)، انتقال تجارب و آموخته های سی ساله است. همون تجاربی که ما هم در گرفتن اونها از پدران و مادرانمون، سهل انگاری کردیم!::

مجید عزیز با تشکر ، چقدر زیبا توصیف کردی. و چه درست هشدار دادی : لطفا همه بجنبید، و به اندازه ارزنی هم برای " یک " های کذایی تره خرد نکنید! یک هایی که خودمان یک شان کردیم....یک هایی که تردید نمیکنند که تک تک ما را در زیر پاهای قدرتشان خرد کنند. ولی حاشا اگر موفق شوند.. نسلی که به خمینی و خمینی صفتان نه گفت. به کسانی که بخواهند بر خون و زحمات این نسل پا بگذارند نیز بدرستی و با قاطعیت نه میگوید. برای مبارزه با آخوندها و آخوندصفتان باید حتی یک اپسیلون نیز به آنها شبیه نبود. باید صد در صد در نقطه مقابل آن قرار داشت. این چیزی است که تک تک ما به آن متعهدیم . تک تک ما یعنی آن نسلی که هر کس به شکلی توصیفش میکند : نسل بیشماران، نسل سوخته ، نسل آبدیده ، نسل پرواز، ... و نسل که من آنرا نسل فنیکس یا ققنوس میدانم. نسلی که از خاکستر خود در هر شرایطی دوباره برمی خیزد. چنین باد

بسیار ارزنده بود

متشکرم صبای عزیز

عاطفه نازنین و بسیار عزیزم ..بی صبرانه منتظر ادامه نوشتن با این قلم زرینت می باشم ...دست مریزاد

بسیار منی کرد و زتقدیر نترسید


بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
/


بسیار گویا نوشتید : باید تعداد " یک " ها بیشتر و بیشتر بشه... همه " یک " بشن تا " یک " از تک بودن بیرون بیاد و خودشو تافته ی جدا بافته نبینه. یاد گرفتم که هر کس می تونه " یک " باشه و " یک ها " با قرار گرفتن کنار هم میتونند قدرتمند بشن، به میلیونها و میلیاردها تبدیل بشن. وگرنه اگه همه سرباز صفر بمونن و فقط یکی " یک " باشه. همه ی این صفرها یکروز قربانی خواهند شد. آخه صفر که عدد نیست! هیچه! پوچه! فقط بدرد ایستادن جلوی " یک " میخوره. ...

و فهمیدم که باید تو اجتماع یا " یک " باشم یا مقابل " یک " قرار بگیرم تا وجود پیدا کنم!! بعدها تجربه ام که بیشتر شد دیدم وقتی " صفرها " جلوی " یک " ها قرار میگیرند. گاهی " یک " ها چنان قدرتی پیدا میکنند و قد میکشند که همه ی " صفر" ها رو برای منافع شون زیر پا له می کنند

درود و صد درود بر عاطفه عزیز ، و درود بر جان‌های شیفته .

زنده وپاینده باشی عزیز......دوستت دارم تنها واژه ای ست که می تواند به تنهایی دارای معانی زیادباشد وانهم دربرابرتو بسیار اندک می نماید.شادماناباشی

چه زیبا توصیف کرده اید. امیدوارم ادامه اش را هم بنویسید.

درود بسیار زیبا نوشتین

متشکرم از دوستان

چه خوب بود عاطفه جان...

متشکرم زهره عزیز Fard Zohre

سلام، مرسی خانم اقبال عزیز

خواندن و شنیدن خاطرات دیگران همیشه زیبا و تاثیرگذار بوده و...


Atefeh Eghbal  صادق عزیز با تشکر از شما. بله همینطور است .خاطرات جزئی از تجریه ها است .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر